واژه ها

تنها كارشان

توصيف زيبايى نيست

تنها كارشان

بيان مهرورزى نيست

تنها كارشان

رقصيدن در شعرها و نشستن بر دل ها نيست.

 

واژه ها

گاهى سنگدل مى شوند

و چنان خشن و بى رحم و بى انصاف

بر روح و جانِ كسى

چنگ مى اندازند كه هزاران مرهم نيز

نمى تواند

عمقِ خراش اش را التيام بخشد.

 

كاش مواظب شيطنتِ واژه ها باشيم

شايد

آدم ها شكننده تر از آن باشند كه مى پنداريم!!

 

پ.ن: ندارد ..!!

ارسال در تاريخ چهارشنبه 5 آذر1393 توسط سید مهرداد


دیگر نه عصر جمعه ؛

بلکه صبح جمعه هم دلگیر است!!

ارسال در تاريخ شنبه 24 آبان1393 توسط سید مهرداد

 

دختر سه ساله...

میدونی یعنی چقدر؟!!!

یعنی دست کوچک...

به اندازه ای که اگه از ناقه بیافتد بیهوش است...


پای کوچک...

به اندازه ای که هر چقدر هم تند بدود ، باز به او می رسد..


گونه کوچک...

یعنی اگه سیلی بخورد ، نیم رخ او کبود است...


قلب کوچک...

یعنی اگر سر بابا را ببیند ، می میرد...

سه ساله یعنی رقیه...

 

پ.ن1: پیرزن سر بریده‌ء پسر جوانش را پرت کرد به سمت دشمن و گفت: «سرش مال شما ؛ دلش مال حسین ...»

پ.ن2: هستم تو را غلام ؛ هستی مرا امیر                بی دست کربلا دست مرا بگیر

پ.ن3: یکی بود ، یکی نبود . عصر روز دهم که شد ، دیگر هیچ کس نبود .

پ.ن4: صف بسته انداين همه سردارها به شوق         يعني براي پيشكش ات سر هميشه هست

پ.ن5: کربلا تا شام را بیست روزه طی کردند... سر آورده بودند .

پ.ن6: کِی پدر را صدا می‌زد ؛ اگر می‌دانست با «سَر» می‌آید!!

پ.ن7: اشک می‌ریخت و با هق هق می‌پرسید: «عمه جون! تقصیر ما بود؟ نباید می‌گفتیم تشنه‌مونه؟.. عمه!..»

ارسال در تاريخ شنبه 10 آبان1393 توسط سید مهرداد

 

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست

میرسم با تو به خانه از خیابانی که نیست

مینشینی رو به رویم خستگی در میکنی

چای میریزم برایت توی فنجانی که نیست

باز میخندی و می پرسی که حالت بهتر است؟

باز میخندم که خیلی ، گرچه میدانی که نیست

شعر میخوانم برایت واژه ها گل میکنند

یاس و مریم میگذارم توی گلدانی که نیست

چشم میدوزم به چشمت میشود آیا کمی

دستهایم را بگیری بین دستانی که نیست

وقت رفتن می شود با بغض می گویم نرو

پشت پایت اشک می ریزم در ایوانی که نیست

می روی و خانه لبریز از نبودت می شود

باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست

رفته ای و بعد تو این کار هر روز من است

باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست

 

پ.ن1: بهتر بود مرا فرا نخوانی تا آن که در ملال این غروب دیرگاه پاییزی ترکم بگویی ..

پ.ن2: تنهایی ام و سکوتت پیوند جاودانه بسته اند .هیچگاه این دو عاشق را جدا از هم ندیدم ..

پ.ن3: از عشق بازی با تو نمی هراسم. دلواپس بامداد بدون توام.

پ.ن4: بی برو برگرد دوستت‌دارم ؛ ولی تو برگرد!

پ.ن5: "تنها شده‌ام"  جمله‌ای کلیشه‌ای‌ ست؛ اما باور کن تنها شده‌ام!

پ.ن6: من با تو حتی در خانه ای که با من زندگی نکرده ای هم خاطره دارم.

ارسال در تاريخ چهارشنبه 23 مهر1393 توسط سید مهرداد

 

 

شهریور ماه نجیبی ست
تمام روزهایش را
فرستاده
به پیشواز پاییز!

تمام باران های پاییز ..
بدون چتر به انتظار تو مانده اند
یک چمدان بوسه
و دیگر هیچ.

به حرمت دلتنگی چنارهای خیابان آشنایی مان
به کوچ پرستو نکشانی آمدنت ..
زود زود بیا ...

"بتول مبشری"

 

پ.ن1: دوام نمی آورم سردی پاییز امسال را. باید کوچ کنم به قشلاق آغوشت...

پ.ن2: چشم تو پاییز است ..  جز ویرانی قصدی ندارد ..  جز ویرانی کاری بلد نیست!

پ.ن3: قدر شهریور آغوش تو، من مهر ندیدم!

پ.ن4: به دست‌های خالی درختان...  به آفتاب بی بخار پاییز...  جوانه می زنم اگر بخندی ...

پ.ن5: پاییز که می شود ، درختان عکس یادگاری می گیرند با باران ...

پ.ن6: این یک حقیقت است که بی تو، بهار  ِ من            باید چهار فصل زمان را، خزان نوشت...

پ.ن7: پاییز کوچه های دلم را بهار شو!

پ.ن8: به دلیل مشکلات بلاگفا، نشد که آهنگ و سربرگ وبلاگ رو عوض کنم!!!

ارسال در تاريخ شنبه 5 مهر1393 توسط سید مهرداد

 

 

به خاطر قامت کوچک تو
در دست های بزرگ من

به خاطر لب های بزرگ من
بر گونه های لطیف تو

به خاطر مشت کوچک تو
به دور انگشت سبابهء من

به خاطر تو
به خاطر تو
تمام قد ؛ ایستاده ام ...


پ.ن1: تولدت شکافتن نور بود ، در این هزارهء تاریکی!

پ.ن2: شعر همین چشمهای توست، که هر صبح به جهان لبخند می زند!

پ.ن3: میمیرم برایت!! نیازی به تب نیست. تو فقط یکبار عطسه کن !..

پ.ن4: علم طب را به بازی میگیرند، لبهایت. وقتی که بوسه های دامنه دارت، قند خون را به اوج خودش میرساند.

پ.ن5: بدون تو باید آرام دراز کشید و فقط مرد!!

ارسال در تاريخ یکشنبه 23 شهریور1393 توسط سید مهرداد
 

 

من و تو خاطرات مشترک زیادی نداریم

یک کافه و چند خیابان را می شود فراموش کرد ؛

اگر عطرت ، عطرت ،...

عطرت نمی گذارد.

"سمانه سوادی"

 

پ.ن1: مدت هاست قهوه بو می کنم... شاید! عطر تنت از سرم بپرد .

پ.ن2: بهشت جایی ست بین شانه و گردنش ..  یک جای خیلی خوشبوی خوشگل ..  که مردها دارند فقط !

پ.ن3: روی جاده ، بوی عطر آمدنت مانده است .

پ.ن4: بگذار بگویند قیمتی ترین ادکلن چیست. من بوی خوش تنت را ، با هیچ چیز عوض نمی کنم !

پ.ن5: پی نوشت 1 ، فضای عکس و آهنگ رو خیلی دوست دارم .

ارسال در تاريخ چهارشنبه 12 شهریور1393 توسط سید مهرداد

 

تنهايی ،

مهربانم کرده است !

شبيه سربازی که

از روی برجک ديده‌ بانی ،

برای تک‌ تيرانداز آن سوی مرز ،

دست تکان می دهد ...

"حامد ابراهیم پور"

 

پ.ن1: مثل سربازی پیاده راه افتاده ام و فکر میکنم اگر به تو برسم، وزیر میشوم!

پ.ن2: دو سال میگذرد من هنوز سربازم            وظیفهء شب روزم ندیده بانی توست!!

پ.ن3: به سلامتی دختری که سر بی موی عشقش رو به تمام پسرهای خوشتیپ دنیا ترجیح میده!!

پ.ن4: توی دلم یک پادگان سرباز                     انگار رختاشونو میشورن!!

پ.ن5: آنچنان میخواهمت که سرباز مانده از جنگی، تنها پای مانده اش را ..

ارسال در تاريخ شنبه 8 شهریور1393 توسط سید مهرداد

 

وقتی قرار است بروی ، دل دل نکن ...

منتظر نمان  

هیچ اتفاقی ماندگارت نمی کند.

وقتی قرار است بروی ، حتما دل شوره هایت را مرور کرده ای

یادگاری هایت را ، بغض های پشت سرت را ...

یا می روی بی آنکه یادت بیاید کوچه هایی را که قدم زدیم 

و باران هایی که بر سرمان بارید 

و چراغ قرمز هایی که هنوز نمی دانم چرا دوستشان داشتیم.

بهانه برای رفتن زیاد است 

این ماندن است که بهانه نمی خواهد

این ماندن است که دل می خواهد

شهامت می خواهد، عشق می خواهد ...

 

حالا هی تو بگو باید بروی ، اصلا همه دنیا را جاده بکش

بگو که عشق به درد شعر ها می خورد 

و من می ترسم از کسی که دیگر 

حتی شعر هم قلبش را نمی لرزاند

کسی که می داند به غیر از من ، کسی منتظرش نیست

اما دلش ، هوای پریدن دارد ...

 

وقتی قرار است بروی ، حتی به آیینه نگاه نکن

شاید چشم های کسی که روبروی تو ایستاده 

منصرفت کند از رفتن

شاید نم اشکی ببینی ، غباری ، 

خیالی دور در آستانه ویران شدن

شاید ناخودآگاه در آینه لبخند بزنی 

و به تصویر دیرآشنای محصور در قاب بگویی : سلام ... 

شاید هنوز روح کودکانه ات از گوشه ای سرک بکشد 

و نگران باشد که مبادا فراموشش کنی ...

 

تو لبخند بزن !

من غربت پشت آن لبخند را خوب می شناسم

نمی گویم نرو

اصلا مگر چیزی عوض می شود ؟!

فقط یک والله خیرالحافظین می خوانم 

و به چهار جهت فوت می کنم ... 

 

حتی اگر دیگر نبینمت ، 

هر شب به خوابت می آیم 

تا به یادت بیاورم که بی خداحافظی رفتی ...

"نیلوفر لاری پور"

 

پ.ن1: دروغ می‌گفتی معتاد شدنت را به من، که انقدر آرام و بی‌درد مرا ترک کردی ..

پ.ن2: تب کردم آن شبی که شنیدم از ابتدا            در گوشی ات به نام "غریبه" ذخیره ام!!!

پ.ن3: "وابستگیها" وام های کوتاه مدتی هستند با بهره های سنگین!

پ.ن4: بعد از تو شادی باز هم آمد به خانه              اما نبودی، از همین رنجید و برگشت

پ.ن5: در خلاء رها شده ام مثل انگشتانم در سوراخهای جیب! ببین چگونه نبودنت فقر و بی پناهی را رقم می زند.

ارسال در تاريخ سه شنبه 4 شهریور1393 توسط سید مهرداد

 

رفتن که بهانه نمی خواهد ؛

یک چمدان می خواهد پر از دلخوری های تلنبارشده

و گاهی حتی خوشی های انکارشده.

رفتن که بهانه نمی خواهد ؛

وقتی نخواهی بمانی با چمدان که هیچ، بی چمدان هم می روی...

ماندن اما بهانه می خواهد ؛

دستی گرم ، نگاهی مهربان ، دروغهای دوست داشتنی ،

                                            یک فنجان چای ، خاطرات تلخ و شیرین...

 

وقتی بخواهی بمانی ؛

حتی اگر چمدانت پر از دلخوری باشد ، خالی اش می کنی و باز هم می مانی.

می مانی و وقتی بخواهی بمانی ،

نم باران را رگبار می بینی و بهانه اش می کنی برای نرفتنت.

آری ، آمدن دلیل می خواهد ..

ماندن بهانه ..

و رفتن ، هیچ کدام!

 

پ.ن1: بعد از این لطفی ندارد حکمرانی بر دلم            شهر ویران گشته فرماندار میخواهد چه کار؟!

پ.ن2: می دانم...؛  تو مهربان تر از آنی که نیایی و بمیرم!!

پ.ن3: به قلب آن که سوا کرده بود چاقو زد               مرا به یاد تو انداخت هندوانه فروش!

پ.ن4: دیروز می شوم، که بیایی!

پ.ن5: آهنگ وبلاگ با صدای کامران رسول زاده، شاعر سرشناس کشورمونه.

ارسال در تاريخ چهارشنبه 22 مرداد1393 توسط سید مهرداد
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلايدر