در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست

میرسم با تو به خانه از خیابانی که نیست

مینشینی رو به رویم خستگی در میکنی

چای میریزم برایت توی فنجانی که نیست

باز میخندی و می پرسی که حالت بهتر است؟

باز میخندم که خیلی ، گرچه میدانی که نیست

شعر میخوانم برایت واژه ها گل میکنند

یاس و مریم میگذارم توی گلدانی که نیست

چشم میدوزم به چشمت میشود آیا کمی

دستهایم را بگیری بین دستانی که نیست

وقت رفتن می شود با بغض می گویم نرو

پشت پایت اشک می ریزم در ایوانی که نیست

می روی و خانه لبریز از نبودت می شود

باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست

رفته ای و بعد تو این کار هر روز من است

باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست

 

پ.ن1: بهتر بود مرا فرا نخوانی تا آن که در ملال این غروب دیرگاه پاییزی ترکم بگویی ..

پ.ن2: تنهایی ام و سکوتت پیوند جاودانه بسته اند .هیچگاه این دو عاشق را جدا از هم ندیدم ..

پ.ن3: از عشق بازی با تو نمی هراسم. دلواپس بامداد بدون توام.

پ.ن4: بی برو برگرد دوستت‌دارم ؛ ولی تو برگرد!

پ.ن5: "تنها شده‌ام"  جمله‌ای کلیشه‌ای‌ ست؛ اما باور کن تنها شده‌ام!

پ.ن6: من با تو حتی در خانه ای که با من زندگی نکرده ای هم خاطره دارم.

ارسال در تاريخ چهارشنبه 23 مهر1393 توسط سید مهرداد

 

 

شهریور ماه نجیبی ست
تمام روزهایش را
فرستاده
به پیشواز پاییز!

تمام باران های پاییز ..
بدون چتر به انتظار تو مانده اند
یک چمدان بوسه
و دیگر هیچ.

به حرمت دلتنگی چنارهای خیابان آشنایی مان
به کوچ پرستو نکشانی آمدنت ..
زود زود بیا ...

"بتول مبشری"

 

پ.ن1: دوام نمی آورم سردی پاییز امسال را. باید کوچ کنم به قشلاق آغوشت...

پ.ن2: چشم تو پاییز است ..  جز ویرانی قصدی ندارد ..  جز ویرانی کاری بلد نیست!

پ.ن3: قدر شهریور آغوش تو، من مهر ندیدم!

پ.ن4: به دست‌های خالی درختان...  به آفتاب بی بخار پاییز...  جوانه می زنم اگر بخندی ...

پ.ن5: پاییز که می شود ، درختان عکس یادگاری می گیرند با باران ...

پ.ن6: این یک حقیقت است که بی تو، بهار  ِ من            باید چهار فصل زمان را، خزان نوشت...

پ.ن7: پاییز کوچه های دلم را بهار شو!

پ.ن8: به دلیل مشکلات بلاگفا، نشد که آهنگ و سربرگ وبلاگ رو عوض کنم!!!

ارسال در تاريخ شنبه 5 مهر1393 توسط سید مهرداد

 

 

به خاطر قامت کوچک تو
در دست های بزرگ من

به خاطر لب های بزرگ من
بر گونه های لطیف تو

به خاطر مشت کوچک تو
به دور انگشت سبابهء من

به خاطر تو
به خاطر تو
تمام قد ؛ ایستاده ام ...


پ.ن1: تولدت شکافتن نور بود ، در این هزارهء تاریکی!

پ.ن2: شعر همین چشمهای توست، که هر صبح به جهان لبخند می زند!

پ.ن3: میمیرم برایت!! نیازی به تب نیست. تو فقط یکبار عطسه کن !..

پ.ن4: علم طب را به بازی میگیرند، لبهایت. وقتی که بوسه های دامنه دارت، قند خون را به اوج خودش میرساند.

پ.ن5: بدون تو باید آرام دراز کشید و فقط مرد!!

ارسال در تاريخ یکشنبه 23 شهریور1393 توسط سید مهرداد
 

 

من و تو خاطرات مشترک زیادی نداریم

یک کافه و چند خیابان را می شود فراموش کرد ؛

اگر عطرت ، عطرت ،...

عطرت نمی گذارد.

"سمانه سوادی"

 

پ.ن1: مدت هاست قهوه بو می کنم... شاید! عطر تنت از سرم بپرد .

پ.ن2: بهشت جایی ست بین شانه و گردنش ..  یک جای خیلی خوشبوی خوشگل ..  که مردها دارند فقط !

پ.ن3: روی جاده ، بوی عطر آمدنت مانده است .

پ.ن4: بگذار بگویند قیمتی ترین ادکلن چیست. من بوی خوش تنت را ، با هیچ چیز عوض نمی کنم !

پ.ن5: پی نوشت 1 ، فضای عکس و آهنگ رو خیلی دوست دارم .

ارسال در تاريخ چهارشنبه 12 شهریور1393 توسط سید مهرداد

 

تنهايی ،

مهربانم کرده است !

شبيه سربازی که

از روی برجک ديده‌ بانی ،

برای تک‌ تيرانداز آن سوی مرز ،

دست تکان می دهد ...

"حامد ابراهیم پور"

 

پ.ن1: مثل سربازی پیاده راه افتاده ام و فکر میکنم اگر به تو برسم، وزیر میشوم!

پ.ن2: دو سال میگذرد من هنوز سربازم            وظیفهء شب روزم ندیده بانی توست!!

پ.ن3: به سلامتی دختری که سر بی موی عشقش رو به تمام پسرهای خوشتیپ دنیا ترجیح میده!!

پ.ن4: توی دلم یک پادگان سرباز                     انگار رختاشونو میشورن!!

پ.ن5: آنچنان میخواهمت که سرباز مانده از جنگی، تنها پای مانده اش را ..

ارسال در تاريخ شنبه 8 شهریور1393 توسط سید مهرداد

 

وقتی قرار است بروی ، دل دل نکن ...

منتظر نمان  

هیچ اتفاقی ماندگارت نمی کند.

وقتی قرار است بروی ، حتما دل شوره هایت را مرور کرده ای

یادگاری هایت را ، بغض های پشت سرت را ...

یا می روی بی آنکه یادت بیاید کوچه هایی را که قدم زدیم 

و باران هایی که بر سرمان بارید 

و چراغ قرمز هایی که هنوز نمی دانم چرا دوستشان داشتیم.

بهانه برای رفتن زیاد است 

این ماندن است که بهانه نمی خواهد

این ماندن است که دل می خواهد

شهامت می خواهد، عشق می خواهد ...

 

حالا هی تو بگو باید بروی ، اصلا همه دنیا را جاده بکش

بگو که عشق به درد شعر ها می خورد 

و من می ترسم از کسی که دیگر 

حتی شعر هم قلبش را نمی لرزاند

کسی که می داند به غیر از من ، کسی منتظرش نیست

اما دلش ، هوای پریدن دارد ...

 

وقتی قرار است بروی ، حتی به آیینه نگاه نکن

شاید چشم های کسی که روبروی تو ایستاده 

منصرفت کند از رفتن

شاید نم اشکی ببینی ، غباری ، 

خیالی دور در آستانه ویران شدن

شاید ناخودآگاه در آینه لبخند بزنی 

و به تصویر دیرآشنای محصور در قاب بگویی : سلام ... 

شاید هنوز روح کودکانه ات از گوشه ای سرک بکشد 

و نگران باشد که مبادا فراموشش کنی ...

 

تو لبخند بزن !

من غربت پشت آن لبخند را خوب می شناسم

نمی گویم نرو

اصلا مگر چیزی عوض می شود ؟!

فقط یک والله خیرالحافظین می خوانم 

و به چهار جهت فوت می کنم ... 

 

حتی اگر دیگر نبینمت ، 

هر شب به خوابت می آیم 

تا به یادت بیاورم که بی خداحافظی رفتی ...

"نیلوفر لاری پور"

 

پ.ن1: دروغ می‌گفتی معتاد شدنت را به من، که انقدر آرام و بی‌درد مرا ترک کردی ..

پ.ن2: تب کردم آن شبی که شنیدم از ابتدا            در گوشی ات به نام "غریبه" ذخیره ام!!!

پ.ن3: "وابستگیها" وام های کوتاه مدتی هستند با بهره های سنگین!

پ.ن4: بعد از تو شادی باز هم آمد به خانه              اما نبودی، از همین رنجید و برگشت

پ.ن5: در خلاء رها شده ام مثل انگشتانم در سوراخهای جیب! ببین چگونه نبودنت فقر و بی پناهی را رقم می زند.

ارسال در تاريخ سه شنبه 4 شهریور1393 توسط سید مهرداد

 

رفتن که بهانه نمی خواهد ؛

یک چمدان می خواهد پر از دلخوری های تلنبارشده

و گاهی حتی خوشی های انکارشده.

رفتن که بهانه نمی خواهد ؛

وقتی نخواهی بمانی با چمدان که هیچ، بی چمدان هم می روی...

ماندن اما بهانه می خواهد ؛

دستی گرم ، نگاهی مهربان ، دروغهای دوست داشتنی ،

                                            یک فنجان چای ، خاطرات تلخ و شیرین...

 

وقتی بخواهی بمانی ؛

حتی اگر چمدانت پر از دلخوری باشد ، خالی اش می کنی و باز هم می مانی.

می مانی و وقتی بخواهی بمانی ،

نم باران را رگبار می بینی و بهانه اش می کنی برای نرفتنت.

آری ، آمدن دلیل می خواهد ..

ماندن بهانه ..

و رفتن ، هیچ کدام!

 

پ.ن1: بعد از این لطفی ندارد حکمرانی بر دلم            شهر ویران گشته فرماندار میخواهد چه کار؟!

پ.ن2: می دانم...؛  تو مهربان تر از آنی که نیایی و بمیرم!!

پ.ن3: به قلب آن که سوا کرده بود چاقو زد               مرا به یاد تو انداخت هندوانه فروش!

پ.ن4: دیروز می شوم، که بیایی!

پ.ن5: آهنگ وبلاگ با صدای کامران رسول زاده، شاعر سرشناس کشورمونه.

ارسال در تاريخ چهارشنبه 22 مرداد1393 توسط سید مهرداد

 

من عهد بسته بودم که

انقلاب کنم تفنگ دردست بگيرم و

خنجر به کمر ببندم و

کوله ای بر پشت بگيرم ...

من عهد بسته بودم

تمام ديکتاتورهای جهان را خاکستر سيگارم کنم

پای پياده کوه ها را به لرزه در بياورم

بيابانها را دريا کنم

درياها را خروشان ...

من عهد بسته بودم کودکان را سير کنم

زنان را آزاد

مردان را زندان بشکنم

 

اما حضور تو عهد من را شکست

مرا به زندان چشمانت انداختی

خانه نشينم کردی

به نفرين عشق دچارم کردی

حالا عهد بسته ام کنار تنت بمانم

تا زنده ام اسير عشق تو باشم

به تمام ديکتاتورهای عالم بگو

آسوده بخوابند

من عاشق شدم ...

حامد بدرخان(شاعر سوریه ای)

 

پ.ن1: گاهی آدم دلش فقط یک "دوستت دارم" می خواهد که نمیرد !

پ.ن2: دست هایی داری مثل نان ؛ گرم ...    چرا دوستت نداشته باشم؟!

پ.ن3: زیبایی تو مانند ماه است. برای دیدنت باید شب را زنده داشت ..

پ.ن4: دوست داشتنت رودی ست که راهش به یک صحرا تشنگی افتاده!!

پ.ن5: تو زيبايی اما ..وقتي قرمز مي پوشی، از گيلاس های باغ آقا جان هم زيباتر مي شوی !

پ.ن6: آهنگ وبلاگ رو خیلی دوست دارم.

ارسال در تاريخ چهارشنبه 8 مرداد1393 توسط سید مهرداد

 

حقیقت این است ...

فرودگاهها ، بوسه های بیشتری از سالن های عروسی به خود دیده اند !!

و دیوار بیمارستانها بیشتر از عبادتگاه ها دعا شنیده اند !!

به راستی چرا اینگونه ایم ؟!

همه چیز را موکول میکنیم به زمانی که چیزی در حال از دست رفتن است !!

 

پ.ن1: کار سختی پیش رو دارم.. بعد از رفتنت باید زنده بمانم!

پ.ن2: امشب نبودنت جور دیگری ست، مثل بودن شراب...  نکند مرا گرفته باشی و باشی؟!!

پ.ن3: چمدانت را می بستی، مرگ ایستاده بود و نفسهایم را می شمرد ...

پ.ن4: تو عشق بودی.. این را از رفتنت فهمیدم.

ارسال در تاريخ دوشنبه 30 تیر1393 توسط سید مهرداد

 

 

سفرهای تنهایی همیشه بهترند

کنارِ یک غریبه می‌‌نشینی قهوه ات را می‌‌خوری

سرت را به پشتی‌ صندلی تکیه میدهی‌ تا وقت بگذرد

به مقصد که رسیدی

کیف و بارانی ات را بر میداری

به غریبهء کنارت سری تکان می‌‌دهی‌ و می‌‌روی

همین که زخمِ آخرین آغوش را به تن‌ نمی‌کشی

همین که از دردِ خداحافظی به خود نمی‌‌پیچی‌

همین که تلخی‌ یک بغض را با خودت از شهری به شهری نمیبری

همین یعنی‌ سفرت سلامت ..

"نیکی فیروز کوهی"

 

پ.ن1: سفر هر که را دیده ام، برده است                         سفر هیچ کس را نیاورده است...

پ.ن2: خواب مانده ام، خواب... مگر هراس رفتن تو بیدارم کند!!

پ.ن3: انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت                         اینقدر که خالی شده بعد از تو جهانم

پ.ن4: لابلای ادبیات و حساب و علوم.. لابلای فیزیک و شیمی و هندسه.. به بچه ها عشق یاد بدهیم! تا "رفتن" تنها چاره براشون نباشه!

ارسال در تاريخ شنبه 21 تیر1393 توسط سید مهرداد
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلايدر