باید زل بزنی

به مردمان چشم ها

سکوت کنی

فکر نکنی

و بگذاری حرفی از آنها سر ریز کند بر وجودت ...

 

چشم هایم لال می میرند

وقتی چشم دیدنشان را نداری!

"مهدیه لطیفی"

 

پ.ن1: چشمهایت حرف می زنند! لبهایت پلک!  کدام را ببینم ...!؟ کدام را ببوسم...!؟

پ.ن2: چشم های وحشی و لب هایی رام.. چه تناقض زیبایی دارد این ناهماهنگی ِ خواستنی!

پ.ن3: چشم های تو هست گاهی اگر برق می رود! چشم های تو هم که بروند عصای سفیدی باید خرید!

پ.ن4: بازی روبروی چشم های تو عاقبت ندارد .....!

پ.ن5: دردت به جانِ تب کرده ام، دنیا چیزی برای دروغ گفتن و جایی برای پنهان شدن نیست. دنیا چشمان قشنگ توست!

ارسال در تاريخ پنجشنبه 9 بهمن1393 توسط سید مهرداد

 

آنقدر بی خیال از بازنگشتنت گفتی ،

که گمان کردم سر به سر ِ این دل ِ‌ساده می گذاری!

به خودم گفتم

این هم یکی از شوخی های شاد کنندهء توست!

ولی آغاز  ِ آواز  ِ بغض ِ گرفتهء من ،

در کوچه های بی دار و درخت ِ خاطره بود!

هاشور  ِ اشک بر نقاشی ِ چهره ام

و عذاب ِ شاعر شدن در آوار هر چه واژهء بی چراغ!

دیروز از پی ِ گناهی سنگین ، گذشته را مرور کردم!

از پی ِ تقلبی بزرگ ، دفاترِ دبستان را ورق زدم!

باید می فهمیدم چرا مجازاتم کرده ای!

شاید قتل ِ مورچه هایی که در خیابان

به کف ِ کفش ِ من می چسبیدند ،

این تبعید ناتمام را معنا کند!

یا شیشه ای که با توپ ِ سه رنگ ِ من ،

در بعدازظهر تابستان ِ هشت سالگی شکست!

یا سنگی که با دست ِ من

کلاغ ِ حیاط ِ خانهء مادربزرگ را فراری داد!

یا نفرین ِ ناگفتهء گدایی ، که من

با سکهء نصیب نشدهء او برای خودم بستنی خریدم!

و گرنه من که به هلال ابروی تو ،

در بالای آن چشمهای جادویی جسارتی نکرده ام!

 
امروز هم به جای خونبهای آن مورچه ها ،

ده حبه قند در مسیر ِ مورچه های حیاطمان گذاشتم!

برای آن پنجرهء قدیمی شیشهء رنگی خریدم!

یک سیر پنیر به کلاغ خانهء مادربزرگ

و یک اسکناس ِ سبز به گدای در به در  ِ خیابان دادم!

پس تو را به جان ِ جریمهء این همه ترانه ،

دیگر نگو بر نمی گردی!

"یغما گلرویی"

 

پ.ن1: بی‌واسطه به آغوشم بازگرد . پیش از آنکه مرگ ، پا درمیانی کند!

پ.ن2: حد پروازم نگاه توست بالم را نگیر                     سهمم از شادی تویی با اخم حالم را نگیر

پ.ن3: لااقل بگو نمی خواهی برگردی. اینطوری تکلیف خودم را می دانم و باز منتظرت می مانم ..

پ.ن4: آغوش تو چتر نجات من است ؛ چرا باز نمی شود؟!

پ.ن5: این پست رو با صدای خودم ، میتونید دانلود کرده و گوش کنید.

ارسال در تاريخ یکشنبه 5 بهمن1393 توسط سید مهرداد

 

 

بـه تـو فـکـر مـيـکـنـم

و بـه پـيـاده رو هـايـي

کـه قـدم نـزديـم . .

بـه غـروب هـايـي

کـه نـديـديـم . .

بـه مـهـمـانـي هـايـي

کـه نـرفـتـيـم . .

بـه قـهـوه هـايـي

کـه نـخـورديـم . .

بـه دسـت هـايـي

کـه نـگـرفـتـيـم . .

بـه تـو فـکـر مـيـکـنـم

بـه تـو کـه

" ن " آورِ

تـمـامِ فـعـلـهـايـم شـده ای !

"سمانه سوادی"

 

پ.ن1: به لباسهایی فکر میکنم که خـریده ام. امـّا! تو که نیستی ببینی ...

پ.ن2: پنجره ها میلرزند.. سردشان است.. پس کی رد می شوی، بی انصاف؟!

پ.ن3: چون طفی سرتقی که کشد مادرش به خاک            دل خواسته تو را و برایم نمی خرند...

پ.ن4: ما ... دو زندانی هستیم! که لب هایِ خشک یکدیگر را از پشتِ دیوار می بوسیم ..

پ.ن5: به شیشه می خورد انگشت های باران... آه...          شبیه در زدن تو، ولی صدای تو نیست

ارسال در تاريخ شنبه 27 دی1393 توسط سید مهرداد

 

زمستان که سردتر می شود

من

شومینه را روشن می کنم

لباس گرم می پوشم

چای می ریزم

داغی لیوان را به صورتم می چسبانم

بخارش نفسم را تازه می کند

جرعه ای می نوشم..

 

زمستان که سردتر می شود

از لم دادن های آرام و پر لبخندم

در آغوش تو

می فهمم

دلم برای هیچ تابستان و گرمایی تنگ نخواهد شد!!

 

پ.ن1: کاش مثل بچه هاي ناخلف پرتم کنند                           در خيابان نه عزيزم ، بلکه در آغوش تو ...

پ.ن2: برلین و پاریس، تهران و پراگ، فرقی ندارد . پایتخت عشق همین آغوش توست؛ مرا در بغل بگیر و ببوس!

پ.ن3: آغوشت پرمحتواترین خلاصه دنیاست..  میدانم دنیایم در آنجا خلاصه می شود ...

پ.ن4: سلول انفرادی ام را دوست دارم. چون شعر در جاهای تنگ اتفاق می افتد؛ مثل آغوشت!

پ.ن5: آغوش تو چقدر می آید به قامتم                      در آن به قدر پیرهن خویش راحتم

پ.ن6: بهشت اقتباسی کوچک است؛ از آغوش تو!

ارسال در تاريخ یکشنبه 21 دی1393 توسط سید مهرداد

 

کنارم که هستی

خیابان ها از ماهیت می افتند.

 رسیدنی در کار نیست ؛

من

شانه به شانهء مقصدم

قدم میزنم.

 "شهریار بهروز"

 

پ.ن1: آب می شوم در مهربانی دستانت؛ چون برف!!

پ.ن2: کار آفتاب  نیست. برف ها را، قدم های تو آب می کند!

پ.ن3:خنده دار نیست!! نخند! چه عیبی دارد لباس های نازک آستین کوتاه بپوشم ، در این زمستان سرد و برفی؟! نیازی به آفتاب و تابستان نیست... وقتی که، در کنار خورشیدی راه می روم، سووززاان !!

ارسال در تاريخ سه شنبه 16 دی1393 توسط سید مهرداد

 

واژه ها

تنها كارشان

توصيف زيبايى نيست

تنها كارشان

بيان مهرورزى نيست

تنها كارشان

رقصيدن در شعرها و نشستن بر دل ها نيست.

 

واژه ها

گاهى سنگدل مى شوند

و چنان خشن و بى رحم و بى انصاف

بر روح و جانِ كسى

چنگ مى اندازند كه هزاران مرهم نيز

نمى تواند

عمقِ خراش اش را التيام بخشد.

 

كاش مواظب شيطنتِ واژه ها باشيم

شايد

آدم ها شكننده تر از آن باشند كه مى پنداريم!!

 

پ.ن: ندارد ..!!

ارسال در تاريخ چهارشنبه 5 آذر1393 توسط سید مهرداد


دیگر نه عصر جمعه ؛

بلکه صبح جمعه هم دلگیر است!!

ارسال در تاريخ شنبه 24 آبان1393 توسط سید مهرداد

 

دختر سه ساله...

میدونی یعنی چقدر؟!!!

یعنی دست کوچک...

به اندازه ای که اگه از ناقه بیافتد بیهوش است...


پای کوچک...

به اندازه ای که هر چقدر هم تند بدود ، باز به او می رسد..


گونه کوچک...

یعنی اگه سیلی بخورد ، نیم رخ او کبود است...


قلب کوچک...

یعنی اگر سر بابا را ببیند ، می میرد...

سه ساله یعنی رقیه...

 

پ.ن1: پیرزن سر بریده‌ء پسر جوانش را پرت کرد به سمت دشمن و گفت: «سرش مال شما ؛ دلش مال حسین ...»

پ.ن2: هستم تو را غلام ؛ هستی مرا امیر                بی دست کربلا دست مرا بگیر

پ.ن3: یکی بود ، یکی نبود . عصر روز دهم که شد ، دیگر هیچ کس نبود .

پ.ن4: صف بسته انداين همه سردارها به شوق         يعني براي پيشكش ات سر هميشه هست

پ.ن5: کربلا تا شام را بیست روزه طی کردند... سر آورده بودند .

پ.ن6: کِی پدر را صدا می‌زد ؛ اگر می‌دانست با «سَر» می‌آید!!

پ.ن7: اشک می‌ریخت و با هق هق می‌پرسید: «عمه جون! تقصیر ما بود؟ نباید می‌گفتیم تشنه‌مونه؟.. عمه!..»

ارسال در تاريخ شنبه 10 آبان1393 توسط سید مهرداد

 

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست

میرسم با تو به خانه از خیابانی که نیست

مینشینی رو به رویم خستگی در میکنی

چای میریزم برایت توی فنجانی که نیست

باز میخندی و می پرسی که حالت بهتر است؟

باز میخندم که خیلی ، گرچه میدانی که نیست

شعر میخوانم برایت واژه ها گل میکنند

یاس و مریم میگذارم توی گلدانی که نیست

چشم میدوزم به چشمت میشود آیا کمی

دستهایم را بگیری بین دستانی که نیست

وقت رفتن می شود با بغض می گویم نرو

پشت پایت اشک می ریزم در ایوانی که نیست

می روی و خانه لبریز از نبودت می شود

باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست

رفته ای و بعد تو این کار هر روز من است

باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست

 

پ.ن1: بهتر بود مرا فرا نخوانی تا آن که در ملال این غروب دیرگاه پاییزی ترکم بگویی ..

پ.ن2: تنهایی ام و سکوتت پیوند جاودانه بسته اند .هیچگاه این دو عاشق را جدا از هم ندیدم ..

پ.ن3: از عشق بازی با تو نمی هراسم. دلواپس بامداد بدون توام.

پ.ن4: بی برو برگرد دوستت‌دارم ؛ ولی تو برگرد!

پ.ن5: "تنها شده‌ام"  جمله‌ای کلیشه‌ای‌ ست؛ اما باور کن تنها شده‌ام!

پ.ن6: من با تو حتی در خانه ای که با من زندگی نکرده ای هم خاطره دارم.

ارسال در تاريخ چهارشنبه 23 مهر1393 توسط سید مهرداد

 

 

شهریور ماه نجیبی ست
تمام روزهایش را
فرستاده
به پیشواز پاییز!

تمام باران های پاییز ..
بدون چتر به انتظار تو مانده اند
یک چمدان بوسه
و دیگر هیچ.

به حرمت دلتنگی چنارهای خیابان آشنایی مان
به کوچ پرستو نکشانی آمدنت ..
زود زود بیا ...

"بتول مبشری"

 

پ.ن1: دوام نمی آورم سردی پاییز امسال را. باید کوچ کنم به قشلاق آغوشت...

پ.ن2: چشم تو پاییز است ..  جز ویرانی قصدی ندارد ..  جز ویرانی کاری بلد نیست!

پ.ن3: قدر شهریور آغوش تو، من مهر ندیدم!

پ.ن4: به دست‌های خالی درختان...  به آفتاب بی بخار پاییز...  جوانه می زنم اگر بخندی ...

پ.ن5: پاییز که می شود ، درختان عکس یادگاری می گیرند با باران ...

پ.ن6: این یک حقیقت است که بی تو، بهار  ِ من            باید چهار فصل زمان را، خزان نوشت...

پ.ن7: پاییز کوچه های دلم را بهار شو!

پ.ن8: به دلیل مشکلات بلاگفا، نشد که آهنگ و سربرگ وبلاگ رو عوض کنم!!!

ارسال در تاريخ شنبه 5 مهر1393 توسط سید مهرداد
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر